|
|
|
|
|
امروزه افراد بسياري هستند که به عنوان انسانهاي مؤمن شناخته ميشوند و صد البته در ميان آنان مصاديقي وجود دارد، اما نه اينکه مؤمن بايد آينه مؤمن باشد؟ در اين صورت افرادي را بر ميخوريم که صرفاً براي دستيابي به منافع شخصي خويش دست به گلچيني ناميمون ميزنند و به دنبال معرفي انسانهاي درست و نادرست هستند. اينان به اصطلاح با نفوذ و شخصيتي که يافتند تأثير به سزايي در معرفي اشخاص پيدا کردند. غافل از آنکه معيارهاي آنان ارزش حقيقي ندارد. آنچه ميتواند مؤمن حقيقي را از غير حقيقي شناسايي کند نه ابزارهاي تنگ مادي بلکه اموري پيچيده و بس دشوار است که در ميان انسانها، انگشت شمار و شايد در عصر و زمانهاي ناياب باشد. از اينرو، چگونه افرادي به خود اجازه ميدهند از پنجره کوچک دانايي خود براي ديگران تعيين تکليف کنند و درستي و نادرستي آنان را همواره نه مستقيماً به خود افراد بلکه به ديگراني که شناخت کافي ندارند بيان کنند. در اين صورت آيا او واقعاً مؤمني است که آينه مؤمن باشد؟ تعجب از خوشباوران است! به جاي آنکه انديشه کنند چنين سخني واقعيت دارد يا خير، صحت آن را مفروض گيرند و متناسب با آن رفتار کنند. واقعاً دنياي عجيبي است، هر چند در اين دنياي عجيب انسانهاي شريفي از خود مايه ميگذارند و به دفاع مظلومان ميپردازند. اما ظاهراً دنيا تا دنياست اينگونه بوده و خواهد بود. روزگاري سقراط در دفاعيه خود از زمانه خويش شکوه ميکند: «آتنيان، چيست سزاي مردي که در سراسر زندگي هرگز آرام ننشسته، به پول و آسايش و مقام لشکري يا سياسي و همة چيزهايي که به دست آوردن آنها آرزوي بيشتر مردمان است اعتنا نکرده، از توطئه و حزببازي و همة کارهاي ديگري که نه براي شما سودي داشتهاند و نه براي خود او، برکنار مانده و همواره در اين انديشه بوده است که از چه راه ميتواند به يکايک شما بزرگترين خدمت را به جاي آورد». (آپالوژي، بند 36) اکنون نيز همان وضعيت در زمانه ما به وضوح وجود دارد، با اين تفاوت که آن زمان تهمت بود و امروزه تهمت و غيبت توأمان. «سبحانالله و بحمده، سبحانالله العظيم» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 0:44 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 0:13 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
||||
|
|
|||||
|
+
نوشته شده در جمعه 10 آذر1385ساعت 23:0 توسط محسن
|
|
|||||
|
|
|
|
|
گارتناش: گروه شما روى فلسفه اسلامى كار مىكند؟ رضوانى: نه، فلسفه سياسى اسلامى. گارتناش: خيلى عالى؛ پس من جاى خيلى مناسبى آمدم. از آن جا كه همه شما دانشگاهى و روشنفكر هستيد، بنابراين مىتوانم بحث را به گونهاى ديگر مطرح كنم. از يك سو شما گفتيد در اسلام مىتوانيم به متن مراجعه كنيم، از سوى ديگر واقعيت تاريخى وجود دارد مانند تركيه كه هم از لحاظ نظام سياسى و هم تفسير از اسلام با ديدگاه شما متفاوت است؛ هر چند اين امر شايد به علت مسائل اقتصادى يا سياسى باشد كه تركيه با آن مواجه است؛ بنابراين چگونه مىتوانيم اين دو را با هم جمع كنيم؟ آيا مىتوانيم اين مسأله را با تفسير جديدى از متن حل كنيم و در آن صورت اسلام را با ليبرال دموكراسى هماهنگ سازيم يا خير؟ رضوانى: براى ما اين اهميت ندارد كه بخواهيم اسلام را با ليبرال دموكراسى همخوان بكنيم، بلكه مىتوان اين دو را مقايسه كرد و تمايزات و اشتراكات آنها را بررسى كرد. گارتناش: به نظر شما سه تمايز اساسى كه بين ليبرال دموكراسى و اسلام وجود دارد چيست؟ دلير: در حوزه نظر بين ليبرال دموكراسى و اسلام مشتركات زيادى هست؛ از جمله در مورد آزادى، حقوق بشر و حقوق زن؛ ولى در عرصه عمل پارادوكسهاى فراوانى بين اسلام و ليبرال دموكراسى اتّفاق مىافتد، يعنى آن آزادىهاى اوليه هم در قلمرو ليبرال دموكراسى ديده نمىشود. نمونهاش حجاب و پوشش است. يك زن حق دارد خود را بپوشد، اما در فرانسه و انگليس يك دانشجو يا دانشآموز به دليل رعايت حجاب از مدرسه اخراج مىشود. گارتناش: در فرانسه اينگونه است، اما در انگلستان اين طور نيست. من در آكسفورد زندگى مىكنم و هر روز زنان و دختران با حجاب را مشاهده مىكنم كه آزادانه به معتقداتشان عمل مىكنند. رضوانى: تمايز اساسى ميان ديدگاه اسلامى و ليبرال دموكراسى در مبانى و پايههاست؛ در حوزه انسانشناسى، در حوزه خداشناسى، در حوزه معرفتشناسى و غيره. گارتناش: تمايز در حوزه انسانشناسى را مىفهمم؛ امّا از منظر خداشناسى و معرفتشناسى چه تفاوتى با هم دارند؟ رضوانى: در اسلام خدا محورى وجود دارد كه در مقابل انسان محورى (اومانيسم) است؛ خداوند مركز و معيار همه امور است. از منظر معرفتشناسى ليبرال دموكراسى بيشتر به تجربه و عقل ابزارى استناد مىكند، در حالى كه در اسلام علاوه بر اهميت به عقل - به معناى وسيع - به شرع هم اهميت مىدهند. گارتناش: ليبرال دموكراسى در واقع روى روشنگرى بنا شده است و روشنگرى در برخى از تفاسير به معناى سكولار كردن دين مسيحيت است. رضوانى: نه، به معناى سكولار كردن دين مسيحيت نيست، زيرا دين مسيحيت ذاتاً سكولار است. گارتناش: البته، كاملاً همين طور است. رضوانى: و بر اين اساس است كه مىگوييم دين اسلام با دين مسيحيت همواره متمايز است. گارتناش: به نظر شما مباحثى كه در درون اسلام وجود دارد چگونه حل خواهد شد. آيا نيازمند يك جنبش فكرى است يا اين كه حل اين مسأله به حادثههاى تاريخى بستگى دارد؟ به عبارت ديگر، پرسش من درباره اهميت بحث و گفت وگو در درون اسلام است؛ آيا اين امر انجام مىشود يا خير؟ آلغفور: از صد سال پيش با انديشههاى مرحوم آية اللَّه نائينى اين بحث در ايران شروع شده و تا امروز هم ادامه داشته و پيش هم رفته است؛ به صورت بارز مىتوانيم به دولت خاتمى اشاره كنيم. در ايران قرائتهاى مختلفى از اسلام وجود دارد؛ از اسلام بسيار سنتى گرفته تا اسلامى كه تلاش مىكند اسلام و ليبرال دموكراسى را با همديگر تطبيق كند. گارتناش: در ضمن شما نبايد حرفهاى مرا به گونه ديگرى تعبير كنيد. تصور من اين نيست كه پرسش اصلى اين است كه چرا همه مردم ليبرال دموكراسى را به عنوان پاسخ درست نگاه نمىكنند. البته من خوشحال هستم كه درباره آن فكر مىكنم. چرچيل زمانى مىگفت كه دموكراسى مزخرفترين شكل ممكن حكومت است كه متأسفانه روز به روز در حال گسترش است. بنابراين پرسش من اين نيست كه چرا همه مردم ليبرال دموكراسى را به عنوان پاسخ درست نمىفهمند، بلكه من هم مثل شما مايلم كه از اسلام شروع كنم و مطابقت ليبرال دموكراسى با اسلام را بررسى نمايم، نه اين كه اسلام را با ليبرال دموكراسى بسنجيم. من مىخواهم اين مسأله را بفهمم. همان گونه كه به خاطر داريم، كليساى كاتوليك رم، حتى امروزه هم با ليبراليسم مشكل فراوان دارد و اكثر كاتوليكها تا اوايل قرن بيستم معتقد بودند ليبراليسم با كاتوليسم همخوانى ندارد و هنوز هم اين مسأله مورد بحث و گفتوگو در درون غرب است. رضوانى: اما اين مسأله در رويكردهاى برخى از انديشمندان مسلمان به گونه ديگر است. اينها معتقدند هر چند اسلام با ليبراليسم و ليبرال دموكراسى سازگارى ندارد، اما مىتواند با دموكراسى كاملاً سازگار شود. امروزه ايده دموكراسى دينى يا دموكراسى اسلامى بر اين اساس مطرح شده است. البته وقتى مىگوييم دموكراسى دنبال اين نباشيد كه حتماً يك قرائت از دموكراسى را داشته باشيد. در واقع ما يك دموكراسى نداريم بلكه دموكراسىها داريم. دلير: تذكر اين نكته هم ضرورى است كه اسلامى كه بيشتر در ذهن ما هست، اسلام شيعى است و شخصيت اول شيعه كه امام علىعليه السلام است، وقتى مردم آمدند، حكومت را پذيرفت؛ ولى در قرائت اهل سنت انديشه «الحكم لمن غلب» وجود دارد كه به زور و اجبار هم مىتوان وارد حوزه عمومى شد؛ لذا قرائتهاى هانتينگتون از اسلام بيشتر بر اساس قرائتهاى اهل سنت است نه شيعه؛ اما قرائت آقاى خاتمى از اسلام يك قرائت شيعى است. گارتناش: من از همه شما بسيار متشكرم كه امروز توانستم يك بحث واقعاً جالبى با شما داشته باشم. گارتناش: آقاى رضوانى شما در مورد لئو اشتراوس كار كرديد؛ پس به گونهاى مىتوان گفت كه شما نو محافظه كار هستيد؟ (با خنده و شوخى) رضوانى: نه هرگز، پايان نامه كارشناسى ارشد من درباره لئو اشتراوس بود و در آن جا ديدگاههاى واقعى اشتراوس را تبيين كردم. شما مىتوانيد خلاصه آن را به زبان انگليسى در وبلاگ من مطالعه كنيد.(5) گارتناش: خيلى جالب است. آيا شما ايشان را تأييد مىكنيد؟ رضوانى: بله! البته، به جهت آن كه برداشت من از لئو اشتراوس با برداشت رايج در غرب كاملاً متفاوت است. به نظر من اشتراوس اساساً محافظهكار نيست تا بتوان پيوندى ميان او و نو محافظهكاران برقرار كرد. گارتناش: درست است، اما آنچه من درباره لئو اشتراوس مىفهمم اين است كه او معتقد به نقش نخبگان در رهبرى جامعه است؛ آن گونه كه افلاطون معتقد بود. رضوانى: بله همين طور است، اما بايد دانست كه هر چند اشتراوس يك نوافلاطونى است، اما تفسيرى كه او از افلاطون ارائه مىدهد، مبتنى بر تفسيرى است كه فارابى ارائه داده است. بنابراين اشتراوس افلاطون را به شيوه فارابى مىفهمد، نه به شيوهاى كه در غرب رايج است. بر اين اساس معتقدم اگر كسى بخواهد انديشه اشتراوس را بفهمد، ابتدا ضرورت دارد تا انديشه فارابى را بفهمد. گارتناش: واقعاً اين گونه است؟ رضوانى: بله، كاملاً. گارتناش: خيلى جالب است. بسيار خوشحال هستم از اين كه با اين مجموعه و گروه شما آشنا شدم. پینوشت: 1) Timothy Garton Ash (http://www.timothygartonash.com) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 21 مهر1385ساعت 14:17 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
گارتناش: همان گونه كه ساموئل هانتينگتون بيان مىكند، در غرب ادعايى هست كه اسلام با ليبرال دموكراسى همخوانى ندارد؛ شما چه پاسخى براى آن داريد؟ رضوانى: اگر اسلام با ليبرال دموكراسى همخوانى نداشته باشد چه اشكالى دارد؟ گارتناش: اين بستگى دارد كه اهل كجا باشيد؛ اما اهل هر جا كه باشيد، اين پرسش بسيار مهمى است كه آيا در برخى از مفاهيم بنيادى، همخوانى با ليبرال دموكراسى وجود دارد يا خير؟ علاوه آن كه - همان گونه كه برخى از شما اشاره كرديد - اين مسأله در درون جهان اسلام نيز مورد بحث و گفت و گوست. رضوانى: دموكراسى با ليبرال دموكراسى فرق مىكند؛ بحثى كه در جهان اسلام وجود دارد همخوانى اسلام با دموكراسى است. آلغفور: اين اسلام كه گفته مىشود تفاسير مختلفى هم از آن هست؛ لذا نمىشود آن را يكپارچه گرفت، بلكه قرائتهاى مختلفى از اسلام وجود دارد. رضوانى: همچنين در مورد دموكراسى و ليبرال دموكراسى نيز تفاسير متعددى وجود دارد. گارتناش: همان طور كه مىدانيد من با اين بحثها آشنا هستم كه ما انواع دموكراسى داريم، دموكراسى اسلامى، دموكراسى دينى، دموكراسى ليبرالى و غيره. اما به نظر شما تفاوت كليدى بين انواع دموكراسىها چيست كه برخى از آنها با اسلام همخوانى دارد و برخى مانند ليبرال دموكراسى با آن همخوانى ندارد؟ رضوانى: از آن جا كه برداشتهاى مختلفى از دموكراسى و همچنين ليبرال دموكراسى وجود دارد، ابتدا مناسب است برداشت شما را از اين مفاهيم داشته باشيم تا پس از آن بحث كنيم آيا اين مفاهيم با اسلام همخوانى دارد يا خير؟ بستانى: هر نظام حكومتى دست كم طبق يك برداشت يك فرم دارد و يك نظام ارزشى. گارتناش: به نظر مىرسد هر كدام از ما به اجمال اين مفاهيم را مىفهميم و نوعاً تصورى از مفهوم دموكراسى و ليبرال دموكراسى داريم، آن گونه كه در اروپا و آمريكا وجود دارد. بنابراين پرسش من اين است كه چه جنبهاى از ليبرال دموكراسى در نگاه شما با اسلام همخوانى دارد؟ اما اين كه من بخواهم تفسيرم از دموكراسى و ليبرال دموكراسى را ارائه دهم نيازمند بحث طولانى است. البته براى مثال مىتوانم به اين نكته اشاره كنم كه از ويژگىهاى ليبرال دموكراسى، برابرى همه انسانها، آزادى در مسائل جنسى و همچنين آزادى در انتخاب و تغيير دين بر اساس قانون است. اين همان تفسير كلاسيك است كه جان لاك ارائه داده است. رضوانى: آنهايى كه معتقد به دموكراسى دينى يا دموكراسى اسلامى هستند معتقدند دموكراسى ديگر يك انديشه و مكتب نيست، بلكه يك روش است. گارتناش: مشكل در انتخابات نيست. ليبرال دموكراسى ادعا ندارد كه دموكراسى فقط انتخابات است. رضوانى: بحث من هم در مورد انتخابات نيست. منظورم آن است كه همانگونه كه در ليبرال دموكراسى، ليبراليزم انديشه است و دموكراسى روش آن، در دموكراسى اسلامى، اسلام انديشه و مكتب است و دموكراسى شيوه و روش آن محسوب مىشود. گارتناش: پس به نظر شما در ليبرال دموكراسى، مشكل ليبراليسم است. رضوانى: بله، كاملاً. گارتناش: مشكل شما با ليبراليزم چيست؟ رضوانى: مسائل متعددى هست. يكى اين كه ليبراليسم تك بُعدى به انسان نگاه مىكند؛ يعنى انسانشناسى ليبراليسم، انسانشناسى تك بعدى است؛ در حالى كه اسلام به انسان از جنبههاى مختلف مىنگرد. گارتناش: طبيعت ليبرال دموكراسى خنثى نيست و انسانشناسى فردگرايانه ليبراليزم در حال ساخته شدن است. بنابراين در اين معنا اگر ما با تعريف ليبرال دموكراسى موافق باشيم آن وقت شما مىتوانيد بگوييد كه اسلام با ليبرال دموكراسى سازگارى ندارد. رضوانى: اتفاقاً به نكته خوبى اشاره كرديد؛ يعنى اگر انسانشناسى ليبراليزم كه در حال ساخته شدن است، بتواند خود را با اسلام همساز كند، آن وقت شايد بتوان سخن از هماهنگى زد؛ اما مىدانيم كه اين امرى بسيار مشكل است به جهت آن كه آن وقت ليبراليسم ناچار است برخى از اصول خود را از دست بدهد. گارتناش: منظور شما اين است كه ليبرال دموكراسى ماهيتاً با اسلام سازگارى ندارد. رضوانى: بله، كاملاً همين طور است. به دليل اين كه مبانى ليبرال دموكراسى با مبانى اسلام سازگارى ندارد. البته تأكيد مىكنم كه منظور من ليبرال دموكراسى است نه دموكراسى، زيرا دموكراسى به مثابه يك روش مىتواند با اسلام سازگار باشد. گارتناش: در اين صورت، پس چرا بعضى از متفكران مسلمان معتقدند بين اين دو هماهنگى و همخوانى وجود دارد؛ همان طور كه امروزه در تركيه سياست كلى بر اين مبتنى است كه ميان اسلام و ليبرال دموكراسى سازگارى وجود دارد. به نظر شما اين چگونه مىشود؟ رضوانى: من از شما مىخواهم كشور را با انديشه مقايسه نكنيد، زيرا امروزه در برخى از كشورها دموكراسى در عمل وجود ندارد، اما در انديشه معتقد به دموكراسى هستند. بعلاوه، با توجه به وجود برداشتهاى متعدد از اسلام، در تركيه به لحاظ سياسى برداشتى از اسلام بيان مىشود كه با ليبرال دموكراسى سازگار بشود؛ اما اين نوع برداشت با برداشتى كه در قم و انديشه امام خمينى وجود دارد، كاملاً متفاوت است. دلير: شما تركيه را در حوزه عمل مثال زديد. ما مىگوييم حكومت اسلامى در ايران، يك الگوى حكومتى را ارائه داده كه جارى و سارى است و اين حكومت ويژگىهايى هم دارد؛ انتخابات آزاد وجود دارد، نه عدالت فداى آزادى مىشود و نه آزادى فداى عدالت. شما كدام جامعه را در غرب جامعه نمونه ليبرال دموكراسى مىتوانيد مثال بزنيد؟ گارتناش: همانگونه كه يك سرمايهدارى وجود ندارد بلكه انواع مختلفى از سرمايهدارى وجود دارد، در مورد ليبرال دموكراسى هم يك ليبرال دموكراسى وجود ندارد بلكه انواع مختلفى از ليبرال دموكراسى در غرب وجود دارد. از لحاظ تاريخى فرانسه و انگليس جزو پيشگامان ليبرال دموكراسى محسوب مىشوند و آمريكا نمىتواند نمونه خوبى براى ليبرال دموكراسى باشد. اما من هيچگاه نگفتم كه فقط يك مدل براى ليبرال دموكراسى وجود دارد، براى آن كه ماهيتاً مفهوم پلوراليسم كه بخشى از فلسفه ليبرال دموكراسى است نمىتواند صرفاً يك مدل را برتابد. دلير: با تمام تنوعات و قرائتهايى كه در ايران وجود دارد، توانستند يك الگوى حكومتى را ترسيم كنند كه مقبوليت نسبى هم دارد؛ ولى در غرب در هر جامعه كه نگاه مىكنيد پارادوكسهاى جدى ديده مىشود؛ براى مثال آزادى، تساوى نژادى،حقوق بشر و حتى حقوق زنان، آن طورى كه شعارها و انديشههاى ليبرال دموكراسى مطرح مىكنند ديده نمىشود. شما چه پاسخى براى اين مسأله داريد؟ رضوانى: نكتهاى كه در تكميل بحثهاى گذشته مايلم مطرح كنم اين است كه هر چند در اسلام برداشتهاى متعددى وجود دارد و در ليبرال دموكراسى هم مىتواند برداشت متعددى وجود داشته باشد، امّا تمايز اساسى در اين است كه در اسلام يك متنى وجود دارد كه ما مىتوانيم به آن مراجعه و مستند بكنيم؛ امّا در ليبرال دموكراسى و اساساً مكاتب و انديشههاى غربى متن وجود ندارد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 23:12 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
گارتناش: اجازه دهيد تا از منظر ديگر اين مسأله را درك كنم. اگر اسلام بنا بر تفسيرى كه شما ارائه كرديد، ضرورتاً نظم عمومى را ايجاب مىكند، حال اين پرسش مطرح مىشود كه حداقل شرايطى كه براى پذيرش نظم عمومى وجود دارد چيست؟ به عبارت ديگر، حداقل شرايط الهياتى كه براى احترامگذارى به شريعت وجود دارد چيست؟ بستانى: اين كه اسلام به طور كلى در حوزه عمومى و در مسائل سياسى در صدر اسلام حضور داشته ترديدى نيست. اما مسألهاى كه به ويژه در دوره معاصر توسط نوانديشان و روشنفكران مسلمان مطرح شده اين است كه آيا اين دخالت در حوزه عمومى به ذات اسلام برمىگردد يعنى ذاتى آن است يا عرضى است؟ به عبارت ديگر، مسأله اين است كه آيا اين ويژگى اسلام قابل تعميم است يا اين كه پيامبر به اقتضاى آن شرايط تاريخى در مسائل سياسى دخالت كردند. براى تبيين بحث مثالى مىزنم. همه مىدانند يكى از علل اين كه دين مسيحيت از نظر تاريخى نظم سياسى پيشنهاد نداد اين بود كه در اوج دوره امپراتورى روم ظهور كرد و به دليل وجود يك نظم سياسى مستقر، خلئى احساس نمىشد تا بخواهد اين خلأ را پر كند. توجه به شرايط تاريخى ظهور اسلام و مسيحيت، برخى از نويسندگان معاصر را به اين نكته توجه داده كه احتمالاً دخالت شريعت اسلام در حوزه عمومى جزئى از ذات اسلام نيست. اين رويكرد كه امروزه تحت عنوان سكولاريسم اسلامى از آن تعبير مىشود، براى اولين بار بعد از فروپاشى تركيه توسط عبدالرزاق، از نويسندگان مصرى در اوايل قرن بيستم، پيشنهاد شد و الآن طرفداران زيادى در جهان اسلام دارد. گارتناش: با اين تفسيرى كه شما گفتيد كه بعضىها قبول دارند كه اسلام ضرورتاً و ذاتاً وارد حوزه عمومى نمىشود، بلكه ناشى از شرايط خاصى است، آيا اين پايه و مبنايى براى كارهاى سروش است؟ بستانى: بله، سروش هم به يك معنا همين بحث را دارد. وقتى او امر ذاتى و عرضى را در دين تفكيك مىكند به همين مطلب توجه دارد و يك دين حداقلى مبتنى بر ايمان و نوعى برداشت عرفانى از دين را در نظر مىگيرد. طبيعتاً چنين دينى لاغر است و تمام عرصهها را در بر نمىگيرد، بلكه در آن عرصهها يك منطقه باز و فراغ است. گارتناش: در غرب سه تا واژه رفورم (reform)، رفورمر (reformer) و رفورميشن (reformation) وجود دارد كه در واقع به صورت كليشهاى در تفاسيرى كه در ايران وجود دارد خلط شده است و به صورت كليشهاى مىگويند كه سروش لوتر اسلام است. آيا به نظر شما اين نسبت سنجى درست است؟ به عبارت ديگر، هنگامى كه ما مىخواهيم از بيرون اين مسائل را بفهميم از يك سرى مفاهيمى مانند رفورميشن (reformation) در اسلام صحبت مىكنند؛ آيا واقعاً اين چيزى كه راجع به سروش مىگويند مفهوم درستى است و آيا شما با آن موافقيد؟ بستانى: در خود ايران هم با اين نسبت سنجى مخالفت كردند؛ منتها نه از موضع و ديدگاه صرفاً سنتى. آنها معتقدند لوتر در فضايى رفورم را ايجاد كرد كه كليسا دنيوى شده بود و لوتر مىخواست اعاده حيثيت را از دين مسيحيت انجام بدهد، ولى در اسلام تمايزى بين كليسا و دولت يا كليسا و دنيا وجود ندارد، يعنى اين تمايز اساساً تمايزى مسيحى است؛ بنابراين رفورم به معناى لوترى آن در اسلام معنا پيدا نمىكند. گارتناش: شما به اين پديده يا تفسير چه مىگوييد؟ آيا واژهاى برايش داريد؟ بستانى: واژه محل مناقشه نيست، چون مىتوانيد همان رفورم را با يك معناى مشخصى به كار ببريد، زيرا رفورم يعنى دوباره شكل دادن؛ يعنى چيزى كه شكل دارد دوباره شكل ديگرى به آن بدهند؛ اما مناقشه در اين است كه رفورم به معناى لوترى كه در مسيحيت مىشناسيم در اسلام بىمعناست، به دليل اين كه رفورم نوعى اعتراض به وظايف اين دو نهاد (دولت و كليسا) است كه اصلاً اين دو نهاد در اسلام وجود ندارد. گارتناش: رفورمى كه در مسيحيت با مارتين لوتر صورت گرفت بدين معنا بود كه ما نيازى به اقتدار پاپ نداريم تا ايشان بيايد و جهان خدا را براى ما تفسير كند، بلكه ما كتاب مقدس داريم و بنابراين مىتوانيم به متن كتاب مقدس مراجعه كنيم و آن را بفهميم. اما در اسلام شما هميشه مىتوانيد به كتاب مقدس (قرآن) مراجعه كنيد، بنابراين آن طورى كه من مىفهمم، رفورمى كه شريعتى، سروش و ديگران در اسلام مطرح مىكنند صرف خواندن متن يا ترجمه آن نيست، بلكه به معناى تغيير در شيوه خواندن و فهم متن است. بستانى: به نظر من لوتر هم همين طور بود، براى نمونه لوتر در رساله «ايمان مسيحى» سعى مىكند تفسير جديدى از سنت پولس و موضوع آزادى مسيحيان ارائه دهد. بنابراين در لوتر، همان طورى كه اهل هرمنوتيك بيان مىدارند، برداشت ديگرى از مسيحيت وجود داشته و صرف ترجمه نيست. دلير: يك فرق اساسى كه بين لوتر و امثال آقاى سروش و شريعتى هست اين كه لوتر يك كشيش بود و از درون نهاد كليسا و مسيحيت برخاست؛ در حالى كه سروش و شريعتى و مانند ايشان خارج از نهاد روحانيت هستند و به عنوان اسلامشناس و مرجع و منبع اسلامشناسى مطرح نيستند، بلكه به عنوان پرسشهاى اسلامى است كه عرضه شده به اسلام. بنابراين اين دو قابل مقايسه نيست. همچنين در خصوص حوزه عمومى ذاتى و عرضى بايد بدانيم كه دين براى هر موضوعى برنامهاى داده است؛ جامعه هم يك موضوع است، بنابراين دين براى جامعه هم برنامهاى دارد؛ امّا مسائل الزام، زور و خشونت كه وارد حوزه عمومى شده، ربطى به دين اسلام ندارد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385ساعت 12:21 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
اشاره
پروفسور «تيموتى گارتناش» (1) مورخ انگليسى و متخصص تاريخ و سياست معاصر اروپاست. او در آثار خويش منحنى تحول و دگرگونى اروپا را در ربع قرن اخير ترسيم كرده است. گارتناش استاد مطالعات اروپا در دانشگاه آكسفورد، مدير مركز مطالعات اروپا در كالج سنت آنتونى و عضو ارشد مؤسسه هوور دانشگاه استانفورد مىباشد. برخى از كتابهاى او عبارتند از: انقلاب لهستان (1983)، فوايد بدبختى: مقالاتى در باب سرنوشت اروپاى مركزى (1989)، فانوس جادوگرى: انقلاب 1989 ورشو، بوداپست، برلين و پرو (1990) كه به پانزده زبان دنيا ترجمه شد، به نام اروپا: آلمان و قاره تقسيم شده (1993) كه به عنوان كتاب سال سياسى در آلمان برگزيده شد، پرونده: تاريخ خصوصى (1997) كه به بيش از پانزده زبان منتشر شد، تاريخ زمان حاضر: مقالات، طرحها و گزارشهايى از اروپا در دهه 1990 (2000)، و آخرين كتاب ايشان، جهان آزاد: آمريكا، اروپا و آينده غرب (2004) است كه به طور همزمان در انگلستان، آمريكا، آلمان، اسپانيا، ايتاليا، لهستان و كانادا منتشر گرديد. مقالات ايشان به صورت منظم در مجله معرفى و نقد كتاب نيويورك منتشر مىشود. ستون هفتگى او در روزنامه گاردين به طور گسترده و همزمان در روزنامههاى اروپا، آمريكا و استراليا منتشر مىشود. وى همچنين مقالاتى نيز براى نشريات نيويورك تايمز، واشنگتن پست و ول استريت مىنويسد. متن حاضر حاصل گفتوگوى آقاى گارتناش با گروه فلسفه سياسى پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى است كه گزارش اين گفتگو نيز توسط ايشان در مجله The New York Review of Booksمنتشر شده است. (2) گارتناش: بيشتر كار من درباره تاريخ اروپاى معاصر است و الآن به دليل اهميت موضوع اسلام، بخشى از فعاليت من در خصوص روابط كشورهاى اسلامى و كشورهاى اروپايى و مقايسه ميان آنهاست. سؤالى كه به طور ويژه به دنبال پاسخ آن هستم اين است كه به نظر شما در ميان نظامهاى سياسى موجود در دنيا چه نظام سياسى با اسلام بيشتر همخوانى دارد؟ رضوانى: خود شما در اين باره چه فكر مىكنيد؟ گارتناش: من اسلام شناس نيستم، اما فكر مىكنم تعميمهاى زيادى در اين زمينه وجود دارد؛ ولى خيلى علاقهمندم كه بدانم به نظر شما بين نظامهاى موجود در دنيا كدام يك با اسلام هماهنگى دارد؟ در واقع مىخواهم بدانم در درون مطالعات فلسفه اسلامى، چه پاسخى براى اين مسأله وجود دارد، به جاى آن كه همانند ساموئل هانتينگتون از بيرون به اين مسأله پاسخ داده شود؟ رضوانى: پرداختن به اين مسأله چه ضرورتى دارد؟ پاسخ به اين پرسش مثل بيان تناسب نظام سوسيال دموكراسى با نظامهاى سياسى موجود در دنياست. سوسيال دموكراسى شايد با هيچكدام از آنها تناسب نداشته باشد يا در بخشى تناسب داشته و در بخشى ديگر تناسب نداشته باشد. بنابراين مىتوان گفت هيچ يك از نظامهاى سياسى موجود نمىتوانند به تنهايى و به صورت كامل با نظام سياسى اسلامى هماهنگى داشته باشند. گارتناش: مىتوانيد مثال واضحتر بزنيد؟ رضوانى: براى مثال در مورد نظام اقتصادى ليبراليزم كه معتقد به حوزه خصوصى و اقتصاد آزاد است تا حدودى نظام اسلامى هم آن را پذيرفته است. دين اسلام مىكوشد تا بين فردگرايى ليبراليزم و جمعگرايى سوسياليسم تلفيقى برقرار بكند. گارتناش: آيا اين تلفيق همانند چيزى است كه در غرب به آن «دولت رفاه» (3) يا «بازار اقتصاد جمعى» (4) مىگوييم؟ منظور شما از كشورهاى سوسيال دموكرات كشورهايى است كه سعى كردند بين اين دو پيوند بزنند؟ رضوانى: نه، بحث من فقط دولت رفاه يا سوسيال دموكرات نيست كه سعى كردند به ضرورت توازنى ميان بازار و دولت برقرار كند، بلكه عرض كردم اهميتى كه در نظام سوسياليستى (نه سوسيال دموكرات)، به جمع مىدهند و از طرف ديگر اهميتى كه در نظام ليبرالى به فرد مىدهد در دين اسلام به صورت واقعى سعى مىكند پيوندى بين جمع و فرد برقرار كند، يعنى در عين حال كه فرد برايش اهميت دارد جمع هم برايش اهميت دارد. يوسفىراد: اسلام با تفكيك حوزههاى فردى و جمعى موافق نيست، بلكه براى هر دو اصالت قائل است؛ در عين حال كه حوزه فردى در جاى خودش اصالت دارد و حوزه جمعى هم در جاى خودش. گارتناش: هانتينگتون اعتقاد دارد اسلام مدعى است كه ذاتاً و ضرورتاً وارد حوزه عمومى هم مىشود؛ در حالى كه مسيحيت اين طور نيست و چنين ادعايى ندارد، اين باور به نظر شما درست است؟ رضوانى: بله همين طور است، به خاطر اين كه دين اسلام با دين مسيحيت متمايز است. همانگونه كه مىدانيد وحى در دين مسيحيت بر ايمان تأكيد دارد؛ در حالى كه در دين اسلام وحى و نبوت صرفاً بر ايمان تأكيد ندارد، بلكه آورنده نظم سياسى و اجتماعى هم هست. گارتناش: پس اين تصور درست است كه اسلام ذاتاً وارد حوزه عمومى هم مىشود؟ رضوانى: بله، همينطور است و شما مىدانيد كه در غرب برخى از شرق شناسان كاملاً بر اين اعتقادند كه دين اسلام ذاتاً آورنده نظم سياسى و اجتماعى است و از اين جهت با دين مسيحيت كاملاً متمايز است. گارتناش: بله من كاملاً با اين مسأله موافقم كه پيامبر اسلام از همان سالهاى اوليه، به ويژه در مدينه، دولت اسلامى تشكيل داد؛ اما پرسش از ذات و طبيعت اسلام است، كه آيا ذات اسلام باعث حضور آن در حوزه عمومى مىشود يا اين كه نه فقط تفسيرى از اسلام اين كار را مىكند؟ رضوانى: بله، وقتى ما ماهيت وحى در دين اسلام را بررسى مىكنيم، به گونهاى است كه به حوزه سياسى و اجتماعى توجه كرده است، بر خلاف دين مسيحيت كه ماهيت وحى در آن دين به اين مسأله توجهى ندارد. گارتناش: من در تهران كه با چند نفر صحبت كردم آنها معتقد بودند مىشود تفسيرى از اسلام ارائه داد كه جامعهاى همانند تركيه داشته باشيم كه اسلام در حوزه خصوصى و در حيطه تشكلهاى عمومى باشد؛ امّا دولت سكولار و سكولاريسم هم وجود داشته باشد؛ اما شما تفسير ديگرى از اسلام ارائه مىدهيد. رضوانى: خوب، اين يك قرائت است؛ اما قرائت رقيبى هم در اين خصوص وجود دارد كه حاكى از تنوع افكار است. به نظر ما برداشتى كه در تهران به شما منتقل شده مبتنى بر تشابهسازى دين مسيحيت و دين اسلام است كه با ماهيت وحى در اين دو دين هماهنگى ندارد. گارتناش: رويكرد شما در كشورى مىتواند تحقق پيدا كند كه اكثريت آن مسلمان باشند؛ اما اين پرسش مطرح است كه آيا در كشورى كه اكثريت آن مسلمان نيستند هم بايد اسلام حكومت كند؟ رضوانى: پاسخ اين مسأله روشن است؛ وقتى شما موضوع دولت را بررسى مىكنيد، تشكيل دولت و گرايش آن به اين مسأله بستگى دارد كه در درون جامعه اكثريت با چه گروهى است. اگر اكثريت مردم در يك كشور مسلمان باشند طبيعى است كه دولت آن هم بايد اسلامى باشد. البته الآن در تركيه اكثر مردم مسلمان هستند ولى حكومت و دولت اسلامى نيست. گارتناش: نخست وزير جديد تركيه، آقاى اردوغان، شاگرد من در آكسفورد بود و الآن براى اين كه به اتحاديه اروپا بپيوندد معتقد است اسلام با همه مسائلى كه در اروپا وجود دارد مانند حقوق بشر، همخوان است و يك حوزه عمومى كاملاً سكولار دارد و بر حقوق برابر زنان و غيره تأكيد مىكند؛ چگونه مىتوان گفت كه اين همخوان است؟ رضوانى: همان طورى كه در مكاتب سياسى غرب قرائتها و برداشتهاى مختلفى از نظام سياسى وجود دارد، در خصوص اسلام نيز همين طور است. حداقل دو برداشت سنى و شيعه در قالب دينى و مذهبى وجود دارد. رويكرد نخست وزير تركيه به اين مسأله، يك برداشتى است كه ايشان از اسلام دارند؛ در حالى كه بايد ببينيم كه نوع برداشت و نگاه ايشان به اسلام تا چه اندازه با اصول و مبانى اسلامى هماهنگى دارد. گارتناش: درست است، ولى حتى اهل تسنن هم از قرآن و احاديث براى توجيه مثلاً حقوق زنان استفاده مىكنند. رضوانى: البته نگاهى كه در مذهب شيعه به زنان وجود دارد خيلى بازتر است تا نگاهى كه در اهل تسنن وجود دارد؛ براى مثال وقتى شما عربستان و ايران را مقايسه مىكنيد، در ايران زنان از حقوق مدنى و سياسى بيشترى برخوردارند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 10 شهریور1385ساعت 20:27 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره پس از دو سال انتظار کتاب «لئو اشتراوس و فلسفه سياسي اسلامي» منتشر شد. اين کتاب که از مقدمه، چهار فصل، نتيجهگيري، کتابشناسي و نمايه تشکيل شده، به صورت شوميز از سوي انتشارات مؤسسه امام خميني منتشر شد که عناوين فصول و برخي از زير مجموعههاي آن عبارتند از: ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 15:35 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
چکیده: «فلسفه» به معناي جستجو و کشف حقيقت؛ روشي است که انسان را از مرحله باور و اعتقاد (Opinion) به مرحله معرفت و شناخت (Knowledge) ميرساند. «فلسفه سياسي» به معناي جستجو و کشف حقايق امور سياسي؛ تلاشي است در جهت تبديل باور به ماهيت امور سياسي، به معرفت به ماهيت امور سياسي. «فلسفه سياسي اسلامي» به دنبال فهم فلسفي آموزههاي وحياني در جهت تبديل باور انسان به معرفت است. اين فلسفه در حوزه تمدن اسلامي شکل گرفته و پيوندي دو سويه با آموزههاي افلاطوني و اسلامي دارد. آموزههاي وحياني در شريعت اسلام، بر خلاف مسيحت ايمان صرف نيست بلکه آورنده نظم سياسي و اجتماعي مطلوب است. آموزههاي افلاطوني، به ويژه بر اساس کتاب قوانين، داراي ويژگيهاي بسيار هماهنگ با شريعت اسلامي است؛ فيلسوفان سياسي اسلامي با الگو برداري از آن به تبيين فلسفي پديده وحي و نبوت و نظام مطلوب ارائه شده آن پرداختند. (متن کامل مقاله: مجله پژوهش و حوزه؛ شماره 21 – 22؛ زمستان 1384) The Concept of Islamic Political Philosophy Mohsen Rezvani Abstract: "Philosophy" which means to search and discover reality, is a method by which man reaches from the stage of opinion and belief to the stage of knowledge and understanding. "political philosophy" which means to search and discover realities of political affairs, is an attempt to change opinion about the nature of political affairs to knowledge of the nature of political affairs. "Islamic political philosphy" is going to understand revelatory instructions philosophically, in the direction of changing human belief to knowledge. This philosophy is formed in the domain of Islamic civilization and has a mutual relation to Islamic and Platonic instructions. Unlike Christianity, revelatory instructions in Islam, are not mere faith, but they bring desired social and political order. Plato's instructions, especially on the basis of Laws, have characteristics in close harmony with the religion of Islam. Islamic political philosophers began to explain phenomenon of revelation and prophecy and its desired system philosophically by modeling and considering Plato's thoughts and systems. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 دی1384ساعت 8:59 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
پرفسور تيموتي گارتن اش، استاد تاريخ و علوم سياسي دانشگاه آکسفورد انگلستان، در گزارشي از سفر به ايران تحت عنوان «سربازان امام غايب» که در مجله "The New York Review of Books" منتشر شده، درباره گفتگوی خود با اينجانب در باب «تمايز اسلام و ليبرال دمکراسي» و همچنين مقاله «اشتراوس و روش شناسي فهم فلسفه سياسي اسلامي» مطالبي نگاشتند که هر چند کامل و بينقص نيست اما مطالعه آن مفيد است. لازم به ذکر است متن کامل مصاحبه مذکور به زودي در فصلنامه علوم سياسي منتشر خواهد شد. من به خاطر جذابيت اين گفتگو بسيار تحت تاثير قرار گرفتم. در حالي که برخي از ايرانيان آشکارا از اسلام به عنوان دين دولتي که حلقوم آنها را گرفته است خسته شده بودند، اما من چنين احساس را نداشتم که ايدئولوژي اسلامي يک مسأله بيروح و مرده است، آنگونه که به عنوان مثال، ايدئولوژي کمونيستي در اروپاي مرکزي از دهه 1980 به يک مسأله مرده تبديل شده است. به هيچ وجه. در قم، پايتخت اعتقادي و مذهبي [امام] خميني، که امروزه کانون حدود دويست هسته انديشمندان و موسسات آموزش عالي است، من با يک گروه پژوهشي در زمينه «فلسفه سياسي اسلامي» ملاقات کردم. من از آنها پرسيدم، چرا اسلام نميتواند با دولت سکولار و ليبرال دموکرات هماهنگ شود، آنگونه که بطور فزايندهاي در مورد ترکيه هست؟ محسن رضواني، فيلسوف جواني که لباس روحاني پوشيده بود، با خنده گفت: «ترکيه قم نيست». آقاي رضواني گفت؛ اسلام از حيث انسان شناسي، خداشناسي و معرفت شناسي با ليبرال دموکراسي ناسازگار است. از حيث انسان شناسي؛ براي آنکه ليبرال دموکراسي مبتني بر فردگرايي است. از حيث خداشناسي؛ بخاطر آنکه ليبرال دموکراسي خدا را در عرصه عمومي ناديده ميانگارد. و از حيث معرفت شناسي؛ بخاطر اينکه ليبرال دموکراسي صرفا مبتني بر عقل است نه ايمان و وحي. سپس آنها شمارهاي از فصلنامه علوم سياسي ـ البته نه نشريهاي که در آمريکا منتشر ميشود بلکه نشريهاي که در خود قم منتشر ميشود ـ به من دادند. در آنجا من چکيده انگليسي مقاله تحسين برانگيزي از آقاي رضواني را خواندم که درباره لئو اشتراوس بود. من با خنده و شوخي به او گفتم؛ «پس شما يک نئومحافظهکار هستيد!» وي پاسخ داد؛ «نه هرگز، نئومحافظهکاران آمريکا لئو اشتراوس را به درستي نفهميدند.» من همان موقع، حتي قبل از آنکه کل مقاله ايشان براي من ترجمه شود، فهميدم که اين روحاني محافظهکار ايراني به دنبال چه چيزي است که به تحسين اشتراوس پرداخته است: تاکيد اشتراوس مبني بر اينکه يک حقيقت واحد در متن کلاسيک وجود دارد و اينکه مقاصد و نيات نويسنده (به عنوان مثال خدا، در مورد قرآن) توسط يک متفکر نوافلاطوني متقدم به بهترين وجه تفسير ميشود (در مورد تفسير قرآن؛ فقها و مجتهدين اسلامي صلاحيت دارند که آقاي رضواني در جستجوي پيوستن به مرتبه آنان بود). I was impressed by the liveliness of this debate. While many Iranians are clearly fed up with Islam being stuffed down their throats as a state religion, I found no sense that Islamic ideology is a dead issue, as, for example, communist ideology had become a dead issue in I could see at once, even before I had the full article translated for me, what a conservative Iranian mullah would find to admire in Strauss: the insistence that there is a single truth in a classic text, and that the intentions of the author (e.g., God, in the case of the Koran) are best interpreted by a neo-Platonic intellectual vanguard (for the Koran, the Islamic jurists whose ranks Rezvani aspires to join). Yet this Wolfowitz of Qom was immediately contradicted by others at the table, citing Islamic modernists such as Abdolkarim Soroush who maintain that Islam is compatible with a secular state. متن کامل گزارش ايشان از سفر به ايران در سايت زير موجود است |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 6:10 توسط محسن
|
|
||
|
|
|
|
|
کتاب «فلسفه و شریعت» دومين و مهمترين اثر لئو اشترواس است که حاوي مباحث بسيار عميقي درباره فلسفه سياسي ابن ميمون، ابن رشد، ابن سينا و فارابي است. اين كتاب علاوه بر ارائه مباحثي از آن فلسفه، نقدي موشكافانه از فلسفه سیاسی مدرن نيز ميباشد. برداشتي نو و نقادانه از نزاع طولاني ميان عقل و وحي يا فلسفه و دين، محتواي اصلي اين كتاب است. سخن كليدي اشتراوس در اين كتاب آن است كه ضعف عمده و اصلي رويكردهاي مدرن درباره اين نزاع، در واقع ناشي از عدم برخورداري و بهرهمندي از افكار كليدي است كه توسط فيلسوفان سياسي اسلامي ميانه و جانشينان يهودي آنها بويژه ابن ميمون گسترش يافته است. اشتراوس با استفاده دقيق، بديع و جامع از آثار اصلي فيلسوفان سياسي اسلامي و يهودي ميانه، تلاش ميكند تا افكار كليدي اين فيلسوفان را درباره نزاع ميان عقل و وحي (فلسفه و شريعت) بيان نمايد. از ويژگي اين کتاب ميتوان به مواردي اشاره کرد: حاصل مطالعات اشتراوس در فرانسه پس از آشنايي با «لوئيس ماسينيون» و «آندره زيگفريد»؛ پردازش به سه فلسفه سياسي؛ يهودي، مسيحي و اسلامي؛ نقد عقل و فلسفه سياسي مدرن؛ تفسير بديع از جايگاه فلسفه سياسي اسلامي و رديابي اصول و مباني فلسفه سياسي اشتراوس كه در آثار بعدي وي بسط و گسترش يافتند. ترجمه فارسي اين کتاب هم اکنون توسط اينجانب براي پژوهشکده علوم و انديشه سياسي در حال انجام است. Philosophy and Law; Contributions to the Understanding of Maimonides and His Predecessors; Leo Strauss; translated by Eve Adler; |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1384ساعت 1:44 توسط محسن
|
|
||
|
|