روسو و گفتاري در باب علوم و هنرها (2)
بخش دوّم: محتوا
1. فرضيه روسو: روسو در پاسخ به اين سؤال كه « آيا پيشرفت علوم و هنرها به پيرايش اخلاق كمك كرده است يا به انحطاط آن», فرضيهاي را به گونه تلويحي كه بعدها آشكار ميشود بيان ميكند. وي معتقد است: اساساً آنچه باعث تلطيف اخلاقيات ميشود, «فضيلت» است نه «علم و هنر». همانگونه كه فضيلت باعث رشد و شكوفايي اخلاقيات در فرد و جامعه ميشود, به همان نسبت عكس آن نيز در علوم و هنرها جاري است، يعني علوم و هنرها باعث انحطاط اخلاقيات در جامعه ميگردد. در ناسازگاري علم و فضيلت, روسو آنچنان از سقراط تأثير پذيرفته كه وجود و حقيقت وي را به عنوان نمونه كاملي از فضل بيان ميدارد و قسمت پاياني مقاله خويش را اساساً به تأثيرپذيري از اين فيلسوف و بيانات مهم وي در اثبات مدعاي خويش, پرداخته است. فضيلت در نگاه روسو آنچنان حائز اهميت است كه اساساً داشتن و نداشتن آن موجبات بقا و انحطاط جامعه را فراهم ميآورد. فضيلت آنگونه نيست كه با علم و هنر و دانش بدست آيد, فضيلت اساساً آموختني نيست, فضيلت يافتني است. سقراط هم معتقد بود فضيلت آموختني و ياد دادني نيست, فضيلت دست يافتني است. اما علوم و هنرها «فضيلتزدايي» را در جامعه زنده كردهاند.
2. ترس از بيان حقيقت: روسو براي بيان مطلبي كه اساساً هيچگونه سازگاري با زمانهاش ندارد, تمسك به عبارات احساسي و عاطفي ميزند تا از اين طريق بتواند خوانندگان مقاله را وادار نمايد تا به مطلب وي به صورت جدي بنگرند. اساساً طرح ايدهاي كه با انديشه حاكم بر جامعه قرنها فاصله دارد براي خوانندگان شوكبرانگيز است. «چگونه جرأت كنم علوم را در برابر يكي از فرهيختهترين انجمنهاي اروپا نكوهش كنم, از جهل در يك آكادمي مشهور ستايش كنم و تحقير نسبت به مطالعه را با احترام نسبت به دانشمندان حقيقي آشتي دهم.» اما به هر حال روسو با بياناتي زيبا و دلربا توانست بر اين بت فرود آيد و آن را درهم فرو ريزد و آنچه را در ناي جان خويش داشت, بيان نمايد.
4. بردگي انسان: گسترش علوم, ادبيات و هنر نه تنها باعث شكوفايي جامعه نشدهاند بلكه انسانها را به بردگي كشاندند. بردگي انسان توسط علوم و هنرها, آنگونه نيست كه دولتها و حكومتها انجام ميدهند, بلكه با ظرافت خاصي است كه مختص اينگونه امور است. اگرچه نيازمندي انسان است كه دور هم جمع شوند و اجتماعي را شكل دهند و تاج و تختي را برافرازند, اما اين علوم و هنرهاست كه توانسته آنها را استوار نگه دارد. علوم و هنرها همانند حلقههاي گل هستند كه بر زنجير آهنيناي كه بر سر انسانها سنگيني ميكنند, گسترانيده شدند. دولتها و حكومتها با كمك علوم و هنرها, حس آزاديخواهي انسان را خاموش ميكنند و با ظرافت و لطافت خاصي آنها را در حالتي قرار ميدهند تا بردگي خويش را دوست بدارند. اين همان چيزي است كه به آن «تمدن» ميگويند. «مردم بيوقفه از امور رايج متعارف و نه از نبوغ خود پيروي ميكنند, ديگر جرأت نميكنند همان بنمايند كه هستند, در اين اجبار دائمي, انسانهايِ تشكيل دهندهي گلهاي كه جامعه ناميده ميشود اگر در شرايط يكساني قرار گيرند همگي عمل واحدي انجام ميدهند, مگر اينكه انگيزههاي قويتري مانع آنها شود.»
5. دوران علوم و هنرها: روسو آنچنان از وضعيت بحراني دوران علوم و هنرها به صراحت سخن ميگويد كه آشكارا تجربه خويش را در پاريس تعميم ميدهد. «ديگر اثري از دوستيهاي صادقانه, احترامهاي واقعي و اعتمادهاي مستحكم نيست. سوءظنها, بدگمانيها, ترسها, سرديها, احتياطها, نفرتها و خيانت بيوقفه خود را زير نقاب متحدالشكل و ريايي ادب, زير اين مدنيّت مورد ستايش, كه ما آنها را مديون روشنگري قرن خويشيم, پنهان ميكنند. ديگر با سوگندها به نام خداي عالم بيحرمتي نميكنند, بلكه با كفر به آن اهانت ميكنند بيآنكه گوشهاي حساس ما از آن آزرده شوند. هيچكس از شايستگيهاي خود ستايش نميكند, بلكه شايستگيهاي ديگران را خوار ميكند.» روسو وجود معلول را در جامعه مسلم ميپندارد و معتقد است تباهي واقعي كه همان معلول است, به دنبال علتي ميگردد كه اين معلول واقعاً از آن ناشي شده باشد و در نگاه روسو اين علّت همان گسترش علوم و هنرهاست. وي ميگويد «ارواح ما به همان اندازه كه علوم ما و هنرهاي ما به سوي كمال پيش رفتهاند, فاسد شدهاند.»
6. فضيلتگريزي: چه نسبتي ميان گسترش علوم و هنرها و فضيلت وجود دارد؟ روسو معتقد است «هر چه انوار علوم و هنرها در افق ما بيشتر طلوع كند, فضيلت بيشتر ميگريزد.» وي براي اثبات اين مطلب دست به يافتن شواهد تاريخي ميزند و معتقد است تمدنهاي بزرگ گذشته مانند مصر, يونان و روم كه در اوج قدرت و اقتدار بودهاند, آنچه باعث زوال و انحطاط آنان شده است, گسترش فزاينده علوم و هنرها در اين تمدنها بوده است. «اگر علوم, اخلاقيات را تلطيف و پالوده ميكرد, اگر به انسانها ميآموخت كه خونشان را در راه ميهن بريزند, اگر شهامت را برميانگيخت, مردم چين بايد خردمند, آزاد و شكستناپذير بودند.»
7. آن روي سكه: روسو پس از نكوهش از علوم و هنرها, در آن روي سكه تلاش ميكند, اهميت و ضرورت «فضيلت» را نشان دهد. وي در اين بخش نيز ابتدا سعي ميكند با شواهد تاريخي, تمدنهاي بافضيلت را به عنوان نمونه ذكر نمايد. در اين ميان به پارسيان نخستين, سكاها, ژرمنها و روم در زمان فقر و نادانياش, اشاره ميكند. از اسپارت بخاطر تاختن بر هنرها و هنرمندان, دانش و دانشمندان نام ميبرد و با بياني از آتنيان, خود آنان را به مسخره ميگيرد. «در آنجا انسانها با فضيلت متولد ميشوند, حتّي هواي آن سرزمين گويي فضيلت القا ميكند.» آتنيان در حالي اين سخن را به زبان جاري ميساختند كه خود را در اوج شكوفايي علوم و هنرها ميديدند, اما از آن ميان تنها عدهاي معدود كه خود را از سيلاب خروشان رذايل دور نگاه داشتند, سر برنياوردند. آنچه توانسته آنان را امروز در جهان نامور سازد, تمدن, علوم و هنرهاي يونان نبود, بلكه آن فضيلت اينان بود.
9. خواسته طبيعت: روسو به صراحت بيان ميدارد كه خواسته طبيعت آنگونه نيست كه ما مردمان به دنبال آن هستيم. «اي مردم, يك بار هم كه شده بدانيد طبيعت خواسته است شما را از گزند علم حفظ كند, همانگونه كه مادري سلاح خطرناكي را از دست كودكش ميگيرد, بدانيد كه همه اسراري كه از شما پنهان ميدارد شروري هستند كه شما را از آنها حفظ ميكند و رنجي كه براي آموزش خود ميكشيد در زمرهي كمترين مهربانيهاي او نيست. انسانها فاسدند, اما اگر از بخت بد دانشمند هم زاده شوند از اين هم بدتر ميشوند..» روسو با اين بيان نه تنها علوم و دانشها و هنرها را زير سؤال ميبرد, بلكه نتايج حاصل از آن را نيز نفي ميكند, اكتشافات را بيهوده جلوه ميدهد و زندگي بر مسير طبيعت را ميستايد.